داستان تولد زمرد – سلامتی در تغذیه جامع


امری اینجاست! بسیار خوشحالم که داستان تولد او را با شما به اشتراک می گذارم. من واقعاً عاشق شنیدن داستانهای تولد هستم و بسیاری از آنها را قبل از آمدن امری شنیده ام ، بنابراین امیدوارم امروز از خواندن داستان او لذت ببرید!

همانطور که برخی از شما می دانید ، من و اریک تصمیم گرفتیم که امری را در خانه زایمان کنیم. من یک پست کامل در مورد دلیل تصمیم به انجام این کار خواهم نوشت ، اما فقط می توانم بگویم که از این تصمیم خوشحالیم. راستش من نمی دانم که آیا می توانم به روش دیگری اکنون زایمان کنم یا نه.

من داستان مدی را در اینجا به اشتراک گذاشتم ، و از آنجا که مدی 2 روز قبل از قرار قبلی خود آمد ، من در ذهنم بودم که امری نیز زود بود. مامای من به من هشدار داد که ممکن است خیلی دیر شود و منتظر تاریخ تولدش نباشد ، اما تا اینکه من به مهلت خود در 18 نوامبر رسیدم.ث و او اینجا نبود ، من به طور کامل او را باور نداشتم.

بعد از اینکه به قرار مناسب رسیدم و هیچ نشانه ای از کار پیش نیامد ، کمی عصبی شدم و با خود فکر کردم که آیا او به تنهایی بیرون می رود؟ من شروع به نوشیدن حجم زیادی چای برگ تمشک کردم ، برخی از “تمرینات محرک کار” را انجام دادم و به متخصص کایروپراکتیسم گفتم “آنچه را که لازم است انجام دهد” تا موفقیت آمیز باشد.

من مطمئن نیستم که آیا این موارد باعث شروع تولد شده است ، یا اینکه او بالاخره روز بعد آماده آمدن به اینجا بوده است ، اما در 19 نوامبر هر چه که بودهث من ساعت 7 صبح با احساس انقباضات سبک هر 5 تا 10 دقیقه یا بیشتر بیدار می شدم. وقتی اریک از خواب بیدار شد ، من این موضوع را به او گفتم و او بلافاصله می خواهد اقدامی انجام دهد ، اما من به او گفتم که انقباضات بسیار نرم هستند و این احتمالاً مدتی طول خواهد کشید.

من صبح کار می کردم و سپس ساعت 12:30 بعد از ظهر به طب سوزنی رفتم و قطعاً انقباضات بر خود غلبه کردند. به خصوص که دراز کشیده بودم و نمی توانستم حرکت کنم ، بسیار سخت بود زیرا هر 5-6 دقیقه تا کنون من انقباض داشته ام. رانندگی به خانه پس از آن نیز بسیار دردناک بود ، اما وقتی مامای من ساعت 2 بعد از ظهر برای ارزیابی من آمد ، به نظر می رسید که انقباضات دوباره کند می شود. او پرسید که آیا می خواهم معاینه شوم یا خیر ، و من این کار را کردم تا ببینم آیا او باید مدتی به خانه بیاید یا باید بماند. من فقط 1-2 سانتی متر متسع شده بودم ، که ناامید کننده بود ، اما چندان تعجب آور نبود ، زیرا هنوز انقباضات بسیار قابل کنترل به نظر می رسید. ما حتی در مورد اینکه برای انجام آن شب بخوابیم چه باید کرد زیرا فکر می کردم تا صبح زود کار نخواهم کرد.

بعد از رفتن او ، اریک و من به سرعت با سگمان ، کنزی ، به پارک رفتیم و همه چیز واقعاً شروع به کار کرد. هنگام پیاده روی به خانه مجبور شدم در طول انقباضات خم شوم و آنها کاملاً دردناک بودند ، اما هنوز فکر نمی کردم که کار می کنم زیرا بین انقباضات احساس خوبی داشتم و هنوز می توانم از طریق آنها نفس بکشم.

وقتی ساعت 4 بعد از ظهر به خانه رسیدم ، اوضاع اینجا سخت شد. سعی کردم با مدی روی کاناپه بنشینم و با او برنامه ای تماشا کنم ، اما دیگر نمی توانستم از طریق انقباضات بنشینم و نیاز داشتم روی توپ / دست ها و زانوهای یوگا روی زمین باشم و در هر انقباض شروع به “صدا” می کردم. ما به مادر اریک گفتیم بروید مدی را ببرید اما “عجله نکنید” ، این فقط به شما نشان می دهد که چگونه از همه اتفاقات خودداری کردم. ساعت 4:30 به ماما نامه نوشتم تا وضعیت من را بگوید و او گفت که از کنار من عبور می کند. من هنوز تصور می کردم مدتی طول می کشد ، اما خوشبختانه او بلافاصله رفت (او گفت احساس می کند که این شتاب افزایش می یابد ، بنابراین به محض اینکه او را به روز کردم ، او بلافاصله حرکت کرد). او همچنین همه چیز را هنگامی که اوایل روز اینجا بود تنظیم کرد ، بنابراین وقتی رسید ، آماده رفتن بود.

من هنوز سعی می کردم با مدی بنشینم در حالی که اریک وسایلش را آماده می کرد ، اما در نهایت کار خیلی سخت شد و من برای فضایی به طبقه بالا رفتم و دوش گرفتم. مدی کمی سخت بود و قطعاً احساس می کرد چیزی در حال رخ دادن است ، و او گریه کرد تا زمانی که من به طبقه پایین برگشتم و به او کمک کردم شامش را تامین کنم.

تلاش برای تماشای یک نمایش با Maddie در حال انقباض

مادر اریک حدود ساعت 5:30 بعد از ظهر ظاهر شد و ماما خیلی سریع وارد شد و من قطعاً شدت آن را احساس کردم. من نیز متأثر شدم زیرا درد زیادی داشتم ، اما سعی کردم احساسم را نشان ندهم زیرا مدی هنوز آنجا بود و من نمی خواستم این کار او را بترساند. یادداشت جانبی- من بسیاری از داستانهای مربوط به تولد را در مورد زنی می شنوم که فقط انقباضات را “شدید” یا “عجله” احساس می کند و سعی کردم هر انقباض را به عنوان “موج اقیانوس” تصور کنم ، اما احساس می کنم مطمئناً کمی درد داشتم ( که من متوجه آن نشدم ، که قبلاً از آن عبور کرده بودم!). وقتی مادی بالاخره رفت ، من در واقع گریه کردم و فقط از درد / احساس غرق شده بودم ، مدی رفت و ناراحت شد و غیره. احتمالاً خوب بود که توانستم گریه کنم و کمی هیجان زده شوم.

من نمی توانستم در طول روز زیاد غذا بخورم ، اما سعی کردم مایعات زیادی مانند آب نارگیل / آب بنوشم زیرا می دانستم که باید الکترولیت هایم را نگه دارم. اما این باعث شد احساس کنم که می توانم پرتاب کنم ، بنابراین روی سطوح نزدیک دستها و زانوها کار کردم (خوشبختانه هرگز مجبور نبودم از آن استفاده کنم!). من چند انقباض دیگر در طبقه پایین داشتم و سپس ماماها توصیه کردند به طبقه بالا بروید و اریک تخت کودک را پر کند. من بالا رفتم و روی تختمان (جایی که پتوهای پلاستیکی و حوله های قدیمی را درآوردیم) بالا رفتم و قبل از ضربه ای بزرگ منفجر شدم و آب من ترکید. من صمیمانه بسیار شگفت زده شدم زیرا به نظر می رسید “خیلی زود” برای وقوع آن اتفاق افتاده است. من انتظار داشتم مراحل مشابهی را برای تولد مدی پیش رو داشته باشم ، مانند این که ابتدا پلاک مخاطی خود را از دست داده و یک “نمایش خونین” داشته باشم ، اما هیچ کدام از این اتفاقات نیفتاد. این در ساعت 18:38 اتفاق افتاد.

وقتی آب من در ابتدا شکسته شد ، با فشار بسیار تسکین یافت ، اما بعد در انقباض بعدی نمی توانستم باور کنم که بدنم در حال فشار دادن است. من هیچ کاری نکردم ، بدن من به معنای واقعی کلمه فقط آن را به تنهایی انجام داد. مامای من سپس گفت من احتمالاً به استخر زایمان نمی روم ، که من گفتم “مهم نیست من فقط این بچه را می خواهم!” من انقباض بعدی را دوباره فشار دادم و سر او را احساس کردم ، که مامایم به جایی اشاره کرد که باید فشار دهم و سپس احساس کردم سر او و بقیه بدنش بیرون آمده است! امری در 6:45 بعد از ظهر به دنیا آمد ، فقط 7 دقیقه بعد از شکستن آب من.

صادقانه آنقدر شوکه و متعجب شدم که وقتی مامایم گفت: “دستت را دراز کن و بچه ات را بگیر” ، من واقعاً نمی توانستم باور کنم. اریک نیز کاملاً شوکه شد زیرا هر دوی ما فکر می کردیم راهی برای ماه داریم. من بسیار سپاسگزارم که سریع بود زیرا بسیار شدید بود و من واقعاً فکر می کردم چگونه می توانم از پس آن بربیایم.

امری با وزن 7 پوند 5oz و 20.75 اینچ متولد شد اما مهمتر از همه ، کاملاً سالم بود ، که اهمیت داشت. من صادقانه نمی دانم که آیا ما به موقع به بیمارستان می رسیم یا خیر ، این واقعاً دیوانه کننده است ، بنابراین من بیشتر سپاسگزارم که تصمیم گرفتیم او را در خانه داشته باشیم.

بقیه شب ما فوق العاده بود. من توانستم امری را به موقع روی سینه ام خیس کنم و شیر دهی را شروع کنم (خوشبختانه او از آن زمان به بعد گرفتار شد و عالی شد) و ماماها کمی به ما فضا دادند و همه چیز را تمیز کردند. پس از مدتی اریک برای ما شام خورد و سپس ما آماده بودیم که حدود ساعت 10:30 شب به رختخواب برویم (اگرچه آن شب زیاد نخوابیدیم یا از بدو تولد lol).

مدی روز بعد برای ملاقات با خواهرش به خانه آمد و از آن زمان وسواس زیادی نسبت به او پیدا کرده است. او همیشه می خواهد بوسه ها و بغلش را انجام دهد ، با او دراز بکشد و پتوهایش را ببرد. او دوست دارد در تعویض پوشک یا هر چیز دیگری که مربوط به کمک به نوزاد است کمک کند. تلاش برای سرگرم كردن كودكی كه دارای نوزاد تازه متولد شده است بسیار سخت بود ، به خصوص در زمستان (شوخی) ، بنابراین اخیراً زمان بیشتری برای تلویزیون گذاشته شد ، اما در مجموع ما با خانواده چهار نفره به خوبی آشنا می شویم.

من در این فکر بودم که وقتی یک قلب دیگر برای مددی سخاوتمند به نظر می رسید ، داشتن یک فرزند دیگر چه احساسی خواهد داشت ، اما این حقیقت دارد که قلب شما فقط بزرگتر می شود. من از داشتن دو دختر زیبا و سالم بسیار سپاسگزارم و خدا را برای این کار هر روز شکر می کنم.

دیدگاهتان را بنویسید